پارسي نامه
مجله الکترونيکي اعضاي پارسي بلاگ
مطالب اين مجله توسط دبيران منتخب از بين وبلاگ نويسان پارسی بلاگ، برگزيده مي شود

  مردها فرزندان شان را دوست مي دارند، دخترهايشان را
اولين بار با ميني بوس پدرِ اکبر براي شرکت در مراسم شهادت حضرت رقيه(س) به منزلشان رفتيم. درست خاطرم نيست اما به گمانم سال 79 بود. يک سال بعدش رفتيم مشهد ايشان هم بود، گرماي محبتش را دوست داشتم. جاي بچه سومش مي شدم و راستش مهارتش را هم نداشتم که با او سر حرف را باز کنم.
  قهرمانِ من...
هنوز چندروزي از ميلاد عقيله‌ي بني هاشم نميگذرد..‌ صبح جمعه سيزده دي ماه نود و هشت بود... چشم که گشوديم از خواب آرام شبانه‌مان... خبر رفتنتان بر سرمان آوار شد... گويي من هنوز در همان لحظه مانده‌ام... گويي سالـهاست در آن لحظه مرده‌ام.گويي سالـهاست در آن لحظه مرده‌ام.. حالا ديگر خواب از چشمانمان ربوده شده
  رقابت
گاهي كه زندگي سخت مي‌شود خدا مي‌خواهد از غرور نجات‌مان دهد دوست‌مان دارد تنگ مي‌گيرد تا احساس بي‌نيازي نكنيم! قال الله تعالي: «إن الإنسان ليطغي، أن رآه استغني» (علق:6و7) اين چنين نيست [که انسان سپاس گزار باشد] مسلماً انسان سرکشي مي کند. براي اينکه خود را بي نياز مي پندارد.
  غرق ِ لذّت ِ ساختن
ميز ِ بلند صندلي دارد نشستن روي صندلي سخت جاي زيادي هم اشغال روي زمين هم كمر انسان خم مي‌شود هم هنگام گستردن و جمع كردن هم وقت ميل غذا اما روش شرقي‌ها شرق آسيا ميزهايي كه روي زمين غذا را سرو مي‌كند همه محاسن را با هم دارد
  سِحر برف (داستان کوتاه)
با ماشين به يک دوراهي رسيديم که جليلي گفت از راست برو و راننده گفت راهش از چپ هست. حرف حرفِ راننده شد و ما از چپ رفتيم برف دوباره با توحش خاصي به باريدن رو آورده بود و چشم چشم را نميديد. خيلي آهسته ميرفتيم تا ماشين جايي گير نکند قرار بود ساعت 12 توي آخرين مدرسه باشيم. ماشين ايستاد راننده به سرش زد آقا بيچاره شديم! جليلي: چي شد؟ راننده: بنزين تموم شد!
By: ParsiBlog.com ® Team © 2003